پس از مدتها روزه ی سکوتم را فقط با شعر می شکنم. فرصت و حوصله ی خبر رسانی ندارم . دوستانی که از شعر لذت بردند اگر مجالی داشتند لطف کنند به دیگران خبررسانی کنند.
آتش گرفت باغ بهارانم
شلاقهای داغ فرود آمد
دستی غریبه از پس تاریکی
بر شعله ی چراغ فرود آمد
پاهای چکمه پوش تکان خوردند
خون قناری از بدن اش می ریخت
درهم شکست با لگد شیطان
تنگی که ماهی از دهن اش می ریخت
دریا کجاست؟ هیچ نشانی نیست !
حتی صدای زمزمه ی چاهی
حالا که تنگ حوصله اش سررفت
رو به کجا فرار کند ماهی؟
اینروزها صداست که میمیرد
مرگی که دردناک و به تدریج است
لغزیدنم به خاطر مستی نیست
از قتل عام واژه سرم گیج است
من باغ بی بهار نمی خواهم
زیرا که رفته روشنی از فال اش
بگذار چکمه کوب شود این خاک
شاید دوباره خوب شود حال اش
تورج بخشایشی