کلیک روی رگ سیمواره های مست
هزار و سیصد و پنجاه و هفت حلقه گسست
هنوز جرعه ی نفتی و تکه نانی هست
قلم بگیر به دستت قلم بگیر به دست
بپیچ توی تن جاده ی ولنگاری
خدا برای تو آواز تازه ای سر/ داد
به جای پنجره دیوارهای بی در داد
سپس گلوی مرا بغض داد و خنجر داد
دوتاگلوله ی آتش دو چشمه ی تر داد
به سمت دره ای از مرگ می رود گاری
نوک انگشتم بن بست را حس / می کنم / خون می جوشد
سقوط مردمک چشمهات در گلدان
افول شعر و خشکیده چاه های زمان
زبان به کام بگیر و ببند چشم و دهان
عطش بریز در آغوش خسته ی انسان
هنوز هم به من و حرفهام شک داری؟
عطش بریز عطش ریییییز ریییییز بریز
نمانده راه عبوری نمانده راه گریز
هزار چیز نکرده هزار چیز تمیز
دو دست خسته ی لرزان دوچشم کوچک هیز
هجوم مورچه های درشت پرواری
دلهره هایم از سوراخ می گذرد/می درد
و پای سفره تو را ذره ذره دلـ/گیرم
که از اهالی مردان سخت پامیرم
رها نمی شود از دستهام زنجیرم
هزار و سیصد و هشتاد و هفت میمیرم
چقدر مانده بباری؟ چرا نمی باری
حالا لابد توقع عزاداری هم داری؟!!
€ فکر می کنم جای یک مرکز نشر قوی مختص کتابهای ادبی به شدت خالیه. دوستان شاعر زیادی را می بینم که با وجود اینکه شعرهای خوبی هم دارند پس از چاپ کتاب به خاطر عدم توزیع مناسب، فروش کمی دارند. از این به بعد یکی از وظایف این وبلاگ معرفی و توزیع کتابهای ادبی است. البته این کاملا بستگی به استقبال مخاطبان محترم این فضای مجازی داره. دوستانی که تمایل به معرفی و توزیع کتابشون دارن می تونن در بخش نظرات خصوصی درخواست بدن تا پس از مطالعه ی کتابشون در صورتی که کتاب ارزش خواندن داشت ( باتوجه به اینکه اکثر کتابای شعری که امروزه چاپ می شن به لعنت خدا هم نمی ارزن ) در وبلاگ معرفی و سپس به صورت مناسب توزیع بشه. جهت توزیع کتابها هم به کمک شما نیازمندیم. در هر استان به یک نماینده ی پخش احتیاج است که باز هم عزیزانی که مایل به همکاری هستند در بخش نظرات خصوصی وبلاگ اعلام آمادگی کنند. البته باید عرض کنم که این کار برای هیچ کس سود مادی در بر نداره و فقط جهت بالا بردن سطح سواد ادبی جامعه و معرفی کتابهای خوب و باارزشه پس لطفا کسانی داوطلب بشن که واقعا به ادبیات عشق می ورزند.
₤ آهنگ روی وبلاگم کاریه از جو ساتریانی. همه ی کارای جو ساتریانی ارزش شنیدن داره. بعضی از کارهاش هم تو فضای اینترنت قابل دانلوده. فقط کافیه اسمشو سرچ کنین.
این هم یه کار نئوکلاسیک ...
این شاخه گل از آن شما ، هست و نیستم
یک عمر عاشقانه به پایش گریستم
حالا اگرچه کوچکی ام بی نهایت است
لطفا بگو چگونه کنارت بایستم
من آن منی که بار امانت برای تو
بر دوش می کشیدم و دیوانه زیستم
چون آن حواری ام که غرور صلیب را
برشانه های مضطربم می گریستم
اما صلیب کوه شد و شانه ام شکست
ساقی فرار کرده و پیمانه ام شکست
حالم بد است بد و تو خوبم نمی کنی
فکری به حال من که غروبم نمی کنی
هی تکیه می زنیم به دیوارهای سرد
تابشکنی طلسم زمستان هرزه گرد
ورد زبان ماست که یک روز می رسی
از پشت یک هزاره ی مرموز می رسی
دریا شبیه منظره ی چشمهایتان
تاریخ تحت سیطره ی چشمهایتان
اما چه سود دشنه ی شب تیز می شود
این شهر بر علیه تو تجهیز می شود
اینروزها که روشنی از آب می برند
دریاچه را به محضر مرداب می برند
هرکس که ذکر نام شما رابلد شده
انگار راه و رسم ریا را بلد شده
این باد ، بی حضور ابابیل می وزد
روی سپاه ابرهه قابیل می وزد
این مردم رفیق کش ابرهه پرست
گل می زنند روی سر فیلهای مست
رو به بهار پنجره ای وا نمی شود
ظرفیت ظهور تو پیدا نمی شود
ای کاش می شد از هیجان نیم خیز شد
خود راتکاند و درد کشید و تمیز شد
گفتند می رسد کسی از جنس آبها
بدمست میشوند تمام شرابها
چیزی درون قلب زمین سرفه می کند
آتشفشان گوشه نشین سرفه می کند
گفتند می رسی و هوا خوب می شود
زخم هزار ساله ی ما خوب می شود
این انتظار سخت تر و شاق می شود
یک روز طاقت غزلم طاق می شود
تورج بخشایشی